باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 4 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

با وجود تو

 باران رو پاهام نشسته و من موهاشو شونه میکنم دستم روی موهای نرمتر از ابریشمش میکشم و غرق لذت میشم یعنی تا چند وقت دیگه میتونم این حس و این لحظات رو تجربه کنم تا چند وقت دیگه میتونم باران رو تو آغوشم فشار بدم و نوازشش کنم و اونم به تقلید من پشتمو نوازش کنه چند وقتیه که خیلی جدی به فرزند دوم فکر میکنم و دلم برای تمام محبتهایی که باید به باران میکردم و بخاطر بی تجربگی نکردم بدجوری میگیره اگه فرزند دومی در کار باشه حتما تجربه , حوصله و اطلاعات بیشتری خواهم داشت ولی یه چیزی بود که وقتی الان که باران یکی یکدونه است مختص خودشه اونم مهر مادری منه که با هیچ بچه دیگه ای تقسیم نمیشه عزیز دل مامان شاید اگه یه وقتی خواهردار یا برادر دار شدی به...
17 آبان 1391

داستان تولد باران

خیلی وقته میخوام از ٧ آبان سال ٨٨ بگم ولی یادم میره دخترکم مامان خیلی دوست داشت که شما به طور طبیعی دنیا بیای تا ٦ آبان هم منتظر بودم که احساس کردم چند روزیه که خوب تکون نمیخوری وقتی رفتم پیش دکتری که تحت نظرش بودم گفت باید برم سونو بیو فیزیکال تا از سلامتت مطمئن بشیم ما هم اورژانسی همون شب رفتیم و تشخیص بر این شد که دختر ما چون خیلی تپل شده بود جاش تنگ بود و قلبش خیلی عالی کار نمیکرد و دکتر گفت که نباید ریسک کنم و فردا صبح باید سزارین بشم  که حتی نشد یه روز وایسیم تا بابا از یزد بیاد اینطوری شد که شما شدی متولد ٧ آبان که واقعا هم عالی شد چون هم تولد کوروش هم ٧ عدد مقدسیه . همه میگفتن کاش میشد ٨٨٠٨٠٨ بشه ولی به نظر ...
9 آبان 1391

دوباره هفت آبان تولد کوروش کبیر و باران من

سه ساله شدی عزیزم تولدت مبارک امیدوارم 121 ساله بشی . امسال بهتر از گذشته به لطف کمکهای بابا و آنا و با همه ی کم کاستی ها واقعا خوش گذشت  امسال با لباسی تولدت رو جشن گرفتی که من درستش کردم   پی نوشت : با تشکر از مامان آرشیدا ...
7 آبان 1391

همه ی هستی من

یه چیزایی هست که آدم نمیتونه بگه یا حتی گفته هم بشه جدیت و اهمیتی که با نوشتن پیدا میکنه رو نداره عزیزم هیچ فرشته ای نمی تونست به خوبی تو باشه . مقررات هام , اخم هام و تمام نباید هام هیچکدوم جدی نیست فقط و فقط برای ادب شماست . شاید هیچ کس متوجه نشه که تو با تمام بچگیت چطور غرور کودکانتو واسه راضی کردن من زیر پا میزاری . بارانم با تمام هستی عوضت نمیکنم .   پی نوشت : دستورتون انجام شد رنگ موهای مامان بچه ننه اجرا شد گرچه خودم زیاد دوست ندارم فقط بخاطر اهمیتی که شما به انتخاب رنگ موی من دادی  
5 آبان 1391

با اجازه مرحوم فروغ

یکی از شعرهای فروغ که من خیلی دوست دارم البته با کمی ممیزی . فروغ بانویی که شجاعانه دوربین بدست گرفت و نشان داد خانه میتونه سیاه هم باشه ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده  ای به روی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه بیش همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم زآلودگی ها کرده پاک ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایهء مژگان من   ای ز گندمزارها سرشارتر ای ز زرین شاخه ها پر بارتر ای در بگشوده بر خورشیدها در هجوم ظلمت تردیدها با توام دیگر ز دردی بیم نیست هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست ای دل تنگ من و این بار نور؟ هایهوی زندگی ...
2 آبان 1391

انصراف از مهد و روز شمار تولد سه سالگی

بعد از یک ماه رفتن و نرفتن مهد انصراف دادم چون مامانی هیچ علاقه ای پیدا نکردی فقط چند روز اول یه ذره شور و شوق داشتی نمی دونم شاید باید بیشتر تلاش میکردم یا مهدتو عوض میکردم ولی به نظر من چون اجباری در مهد رفتنت وجود نداره فعلا خونه بمون و از محبتهای آنای (مادر من که باران بهشون آنا میگه ) مهربونت بهره ببر . البته مامان برات یه برنامه هایی داره که انشالا به زودی پیادش میکنه . تولدتم نزدیکه و ما هیچ کاری نکردیم خیلی برنامه نداریم واسه این تولد, طبق معمول چون غریبیم تو این شهر مهمون خاصی هم نداریم تا ببینیم چی پیش میاد ولی یه دامن فرشته برات درست کردم یه تاپم دارم با دانش نداشتم راجع به خیاطی برات میدوزم امیدوارم خوب ...
30 مهر 1391